رهام هستي مامان وبابا

                                             

 اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ*
لاَ إِکْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ * اللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِينَ کَفَرُواْ أَوْلِيَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ*

 

                                                                      

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 ارديبهشت 1395 | 12:23 | نویسنده : مامان مونا(✿◠‿◠) |

رهام قشنگم سلام دردت به جونم الهی که من بمیرم برای تو که با این سن کمت مجبور شدی چندبار اتاق عمل و تجربه کنی ( دوبار بیهوشی بگیری تموم عذابهایی که از اول نوزادیت با تنگی مجرا و ختنه و فتق عذاب کشیدی و به خاطر تنگی مجرات ختنه اولت درست انجام نشد و پارسال مرداد 94مجبور شدیم مجدد ختنت کنیم که اینبار دکتر مجبور شد بیهوشی بهت بده چه روزای سختی بود مرداد 94یه اتفاق بدم افتاد که روز تولد5سالگیت تیرکمون زدی تو چشم خودت اینا خلاصه روزهای سخت ما با رهام کوچولو بود تا مرداد 95)من به خاطر سرماخوردگی بردمت دکتر اونجا یهو یادم افتاد به دکترت گفتم خیلی دیر ادرار کردنتو میگی و تا برسیم دستشویی یه کم شورتت خیس میشه البته نه همیشه بیشتر موقع تماشای فیلم و بازی با دوستات و وقتی که مهمون داریم ...خلاصه دکتر گفت بهتره آزمایش ادرا و سونوگرافی انجام بدید منم سریع هر جفتشو انجام دادم دکترسونوگرافی گفت یه مقدار کلیه هات بزرگتر از حد معمول شده ولی جای نگرانی نیست منم بردم به دکترت نشون دادم ایشونم تایید کردن وگفتن بهتره که پیش فوق تخصص کلیه اطفال هم ببرم و نظرشونو بپرسم با چه بدبختی بعداز چند هفته با کمک مامان زهرا تونستیم وقتو بگیریم شنبه 13شهریور بردیمت پیش دکترعماد ممتاز و ایشون سونو رو دیدن و دستور عکس رنگی از کلیه رو دادن تا ببینیم رفلاکس کلیه داری یا نه... منم غافل از همه جا سریع با خاله جون (که الهی من دورش بگردم همه جا تو هر شرایطی کنارمونه )وشما و روشا جونم رفتیم رادیولوژی کلی اصرار که آقا همی الان این عکسو بگیرید من خیالم راحت شه آقایی که پشت پیشخوان نشسته بود گفت خانوم خیلی عجله نکن عکس راحتی نیست فردا 6عصربیارش یه لیست هم بهم داد گفت اینارو تهیه کن باخودت بیار ی کم نگران شدم برگه رو خوندم دیدم نوشته سوند و ست اورولوژی و یه سری دارو که من سردرنمی آوردم اومدم خونه به مامان زهرا گفتم عکس رنگی نوشته از لحن صحبت کردنش ی چیزایی دستگیرم شد که خیلی سخته و اذیت میشی با پدرجون و بابا مشورت کردیم قرار شد اول ببریم پیش دکتر باب الحوائجی که جزء بهترین و قدیمی ترین دکترا محسوب میشد ایشون هم نظرشون رو بدن اینا رو که دارم برات مینویسم از شب شنبه دیگه من دلهره و اضطراب شدیدی  داشتم نه تنها من کل خانواده.. بابا جون از مرغداری اومد و شما به اتفاق مامان زهرا و پدرجون رفتید پیش دکتر باب الحوائجی که از دوستای پدرجون بودن ایشون هم دستور عکس رنگی داده بودن منتهی چون بابا به شما قول داده بود ببرتت جوجه ها رو ببینی کلی هم گریه کرده بودی که عکس بمونه فردا بابا هم قبول کرده بود(شنبه 13شهریور اولین دوره جوجه ریزی باباجون بود و شما دوست داشتی بری اونجا)منم تماس گرفتم عکس گرفتنتو انداختم برا دوشنبه 6عصر وااااااای که چه عصر بدی بود با بابا اومدین منم اینقد استرس داشتم از شنبه خونه مامان پروین بودم خاله سریع بردت حموم دوش گرفتی آماده شدیم برا رفتن بهت قول داده بودم ست آشپزخونه برا مدرسه رفتنت بخرم (از اسباب بازیهایی که چیزای ریزه پیزه داشته باشه خوشت میاد خونه خاله نرگس با ست آشپزخونه ساغر بازی کرده بودی خیلی خوشت اومده بود منم گفتم کادوی مدرسه رفتنت برات میخرم)نرگس عزیزم دوست قدیمی من وقتی فهمید میخوایم بریم برا عکس گرفتن گفت ساغر و میارم ی کم حواسش پرت میشه قرار شد لوازمم نرگس جون زحمت بکشه که خودشم یه تیکشو کادو برات خرید..بابا به چه سختی داروهاتو پیدا کرد سایتی بود و سایت قطع بود لوازم و که خریدیم دیدم چقد وحشتناکه سوند و یه سری شیلنگ و آمپولو فشارم افتاد خدایا اینا دیگه چیه آخه چراااااا مگه پسر کوچولوی  من چقد جون داره تنم لرزید حالم طوری شد که مسئول صندوق داروخونه گفت خانوم برو کارتو انجام بده بعد بیا پرداخت کن خیلی شلوغ بود ...رفتیم رادیولوژی نرگس و ساغر منتظرما بودن نشستیم تا صدامون کردن احساس کردم قلبم کند میزنه پاهام جون نداشت رفتیم اتفاقا تکنسینی که عکسو میگرفت دوست پدرجون بود رفتیم تو اتاق تا گفت بزاریدش رو تخت گریه کردی خیلی ترسیده بودی الهی که من برات بمیرم به چه سختی خوابیدی چندتا عکس اول و گرفت وای خدا واااااااااای خدا چقد سخت بود الهی که هیچ مادری این صحنه ها رو نبینه لوازم سوند و آورد رهام معذرت میخوام ازت به جون خودت من فقط نگران سلامتیتم الانم که دارم برات مینویسم به پهنای صورتم اشک میریزم آقای پیری اومد سفارشی کارو انجام بده سوند کوچیک آورد خاله و بابا پاهات و گرفتن منم دستاتو جررات نداشتم نگاه کنم ببینم چیکار میکنه فقط تا شروع کرد جیغی زدی که بعدا نرگس گفت من اومدم طبقه بالا به صدای جیغ رهام ...چندلحظه نگذشته بود  شنیدم که میگه نمیشه باید دوباره بزنم دیگه نفسام درنمی اومد خداااایا یکی دیگه از اتاق اومدم بیرون با صدای بلند گریه میکردم  رهام داد میزد صدام میکرد رفتم پیشش سوند و میخواست عوض کنه بچم از حال رفته بود الانم نمیتونم بنویسم یادآوریش عذابم میده یکی دیگه زد منم بلند میگفتم صلوات بده سوره ناس و بخون حالت بد شده بود گفتی مامان بخون یادم بیاد برات خوندم تند تند میخوندی رهام بی اغراق میگم فک کنم تو نیم ساعتی که عکستو گرفت من دوسال پیرتر شدم شکستم اینقد که تو درد کشیدی اتاق عمل رفتی دوبار ختنه شدی اصلا دردی که اون روز لعنتی کشیدی رو تجربه نکردی مامانت بمیره الهی....نرگس شام بردمون خونه خودش شما با ساغر بازی کنی منم اصلا جون نداشتم اینقد استرس داشتم به روشا هم منتقل شده بود طفل معصوم شیر نمیخورد از طرفی خیالم راحت شده بود تموم شد فقط نگران جوابش بودم 24ساعت بعد جواب و میداد آخر شب اومدیم خونه رهام جیش داشت و ما هم غافل از همه جا فک کردیم الان راحت جیش میکنه از ساعت 12تا 3صب من و بابا تو دستشویی بودیم و شما فریاد میزدی و من گریه میکردم دردو بلات تو سر من چقد درد کشیدی چقد فریاد کشیدی ای خدا شکرت شکرت ولی واقعا اون لحظه به زمین و زمان بد وبیرا میگفتم میلرزید طفل معصوم من خلاصه بعد از 3ساعت با داد و فریاد جیش کرد و خوابید صب شد چه صبحی از 9صبح تا 10شب رهام گریه کرد و منو باباش و مامانم و مامان زهرا و خاله پریوش التماسش کردیم جیش کنه نمیتونست تو وان نشست ،حموم رفت، دستشویی نشد که نشد به جرااات میگم بدترین روز زندگیم بود اینقد که بچم درد کشید و گریه کرد یه تایم خیلی طولانی...عکسشم گرفتیم و خداروشکر سالم بود نمیدونم کار درستی بود این همه پیگیری یا نه از یه طرف خیالم راحته ولی از طرفی میگم شاید من حساسیت بیخود دارم رهاااااام مامان دورت بگرده که وقتی اشکامو میدیدی میگفتی درد ندارم گریه نکن من پیش مرگت بشم که اینقد با احساسی ...رهام خدا رو هزاران بار شکر که تنت سالمه خدایا همه بچه ها رو محافظت کن..رهام من اصلا موی سفید تو سرم نداشتم بعد از این جریان چندتا موی سفید تو سرم دیدم واقعا شکستم

ست آشپزخونت

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 17 شهريور 1395 | 2:36 | نویسنده : مامان مونا(✿◠‿◠) |

سلام فرشته های قشنگم 30ام مرداد1395 اولین تجربه سفر خونوادۀ 4نفره به سمت شمال کشوربودالبته خاله پریوشم با خودمون بردیم خیلی بهمون خوش گذشت کلاً چالوس بودیم و شهرهای اطرافشو رفتیم رامسر و نور و محمود آباد درکل سفربی نظیری بود ..نمک آبرود سوار تله کابین شدیم اولین تجربه روشا تو سن 3ماهگی...... دورتون بگردم که با اومدنتون هر روزمون بهتر از دیروزشد شکرخدامحبت

اینم چندتا عکس از سفر به یادماندنی

اولین باری که پاهای قشنگت به آب دریای خزر خوردبغل

رامسر - کاخ شاه

رامسر

نمک آبرود

نمک آبرودنمک آبرودنمک آبرود

متل قو

رهام جون مرکز خرید LCWAIKIKIهرچی که میدیدی و خوشت می اومد میریختی تو ساکتخندونکبیچاره بابازیبا

 

اینم خریدای شما

روشای خسته من(البته فقط یه لحظه برا عکس گذاشتمت داخل سبدچشمکبرا نی نی هایی که میتونستن بشینن خوب بود)

اینم برای دخملیزیبا

اینم یه سلفی خوشگل که رهام جون زحمتشو کشیدنخندونک

محبتدوستون دارم فرشته های زمینیمحبت


 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 مرداد 1395 | 0:39 | نویسنده : مامان مونا(✿◠‿◠) |

سلام عزیزدلم قربونت برم که دیگه واسه خودت مردی شدی سالروز تولدت هزاران بار مبارک😘😘😘😘😘رهامم امسال به خاطر اتفاق تلخ پارسال به خودم قول داده بودم جشن نگیرم برات ..ولی ب دلایلی از جمله وجود روشا (گفتم ی وقت فک نکنی به خاطر وجود روشا توجه به تو کم شده باشه)تصمیم گرفتم تو فضای باز ی جشن کوچولو با خونواده هامون بگیریم...امسال برعکس همیشه مدام میگفتی پس کی تولد میگیری برام فقط تو رو خدا برام پول نیارن فقط اسباب بازی ...ادای الهام جونم درمیاوردی😊😊میگفتی چیه هی میگن از طرف حاجی 200تومن ومن از طرف خاله 50تومن فقط اسباب بازی میخوام..با خاله و روشا رفتیم برات چندتا اسباب بازی ریز و درشت خریدیم میدونستم چی خوشحالت میکنه همونا رو گرفتیم ..خلاصه اینکه شب تولدت که مصادف بود با روز دختر رفتیم از قنادی باانتخاب خودت کیک و کلاه و شمع و برف شادی خریدیم و رفتیم عباس آباد خیلی بهمون خوش گذشت از کادوهات بی نهایت خوشت اومد و مهم تر از همه شب موقع خواب گفتی این بهترین تولد من بود خیلی خوب بود که پارک بودیم و کادوهامو خیلی دوست دارم.

کادوهاتم👇👇

از طرف خونواده باباجون 200000تومن 

از طرف خونواده خودم 200000تومن

از طرف دایی جون و شهلا جون و آرشام کوچولو50000تومن

از طرف خاله مرجان میکروسکوپ

از طرف خاله پریوش لگو 

از طرف بارمان سویشرت

از طرف خودم و بابا و روشا جون چند تا اسباب بازی و تفنگ و لگو گرفتیم برات

تو پارک موقع برش کیک  بمب شادی زدیم همه برات دست زدن خیلی خوشحال شدی و کلی ذوق کردی کیک و تو پارک تقسیم کردیم همسایه های

دوروبرمون هم بهت کادو دادن 😉😉😉😉

مامان زهرا 50000تومان تو پاکت به روشا کادو داد برا روز دختر کلی ذوق کردم👸👸

 😄😄

رهام جون امروز رفتی دوتا از عروسکاتو برداشتی آوردی یکیشو دادی به من یکیشم دادی به روشا گفتم وای مرسی چرا زحمت کشیدی گفتی نه بابا زحمتی نیست این باعث زحمت منه 😆😆😂😂گفتم یعنی چی؟؟؟؟؟گفتی یعنی اینکه روز دختره روشا جونه شماهم جونی منم بهتون کادو دادم..خندونکمنم کاملا قانع شدم😉

سپاس از همتون که همیشه تو شادیهامون کنارمون هستید

سر فرصت عکساتونو میذارم اومدم این روز قشنگ و براتون ثبت کنم

روز هر دوتافرشتۀ نازنینم مبارک

کادوهای شما

دخترم روزت مبارک

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 14 مرداد 1395 | 17:05 | نویسنده : مامان مونا(✿◠‿◠) |

روشای من زمینی شد

فرشتۀ کوچیک خونه ما روز دوشنبه 1395/2/20ساعت14.20دقیقه با وزن3100و قد49بدنیا اومد و این روز قشنگ رو برامون خاطره ساز کرد ..برخلاف حرفایی که شنیده بودم زایمان دوم خیلی سخته من تا فردا ظهر که از بیمارستان مرخص شم درد نکشیدم سررهام خیلی درد کشیدم ولی با استفاده از پمپ درد خیلی راحت بودم و از ذوق دختردار شدن و درد نکشیدن تا صبح تو بیمارستان پلکم نزدم واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که چه حس قشنگیه دختردار شدن خدایا هزار هزار مرتبه شکر که دوباره منو لایق مادر شدن دونستی

رهامم عزیزدل مامان

روز قبل زایمان چقد بغلت کردم و گریه کردم آخرین روز تک فرزندیت بود هم دلم برات گرفته بود چون دیگه مث قبل نمیتونستم کل وقتمو برات بزارم هم خوشحال بودم که دیگه تنها نیستی..خلاصه روز سختی بود هم استرس عمل هم نگران تو بودم چون تا به این سن رسیدی یک شب جدا از هم نبودیم عشقم آخر شب اومدی دستات و گذاشتی رو دلم گفتی میخوام ب روشا بگم چی برام بیاره سفارش هواپیما و سی دی و ............. از بیمارستان که اومدم کلی کادو برا تو گرفته بودن  بارمان(به قول خودت دوست صمینیت(صمیمی)) و مامان جونشم اومدن بیمارستان کلی شرمندمون کردن سفارشاتم روشا کوچولو بی کم و کاست برات آورده بودخندونک قربونی کشتیم دادیم سهم همسایه های مجتمع رو ببری یکی از همسایه ها رو دیده بودی گفته بودی الان سهم شهادت شما رو هم میارم..الانم هرچی میخوام بخورم  میگیبی حوصله برا روشا مضرب نباشه ..

روشای من

ممنونم عزیزدلم که تو شیرخوردن اذیتم نکردی الهی بمیرم برات که 4روز شیرنداشتم ولی باتمام قدرت به مکیدن ادامه دادی تا خداوند رحمان روزی تو رو به من داد گوارای وجودت نازنینم...زردی هم خداروشکرنداشتی مث رهامم...بندنافت خیلی اذیتت کرد تا14روزگیت افتاد.باورش سخته ولی تا20روزگیت هیچ کس صدای گریه تو رو نشنید واااااااای که چقد کیف کردم بخور بخواب بدون اذیت فقط موقع بلند شدن و نشستن یه کم درد داشتم (برعکس زایمان اولم که برا شیر خوردن رهام و بخیه هام عذاب کشیدم)هرچند ارزششو داشت عشق خوش قلب و رئوفی مث رهام دارمبغل
 

14روزگیت به خاطر قی کردن چشم چپت بردیمت پیش چشم پزشک گفت احتمالا مجرای اشکش تنگه قطره داد ولی خیلی زود خوب شد و خیالم راحت شد که مشکل از مجرا نیست

15روزگیت برا اولین بار رفتیم خونه مامان زهرا..

25روزگیت مصادف با 13خرداد برا اولین بار بردمت حموم دیگه بعد از اون ترسم ریخت و اکثراخودم میبرمت حموم برعکس رهام که تا مدتها میترسیدم خودم ببرمش حمومخندونک

21خرداد اولین تجربه رستوران رفتنت بود

37روزگیت بردمت آتلیه

28خرداد چلت تموم شد با رهام برات چهل کلید درست کردیم و دعا خوندیم و آب ریختیم رو سرت

وزن دو هفتگیت 3600

وزن یک ماهگی4400

وزن 45روزگیت 4800قد55

48روزگیت اولین خیره شدنت به تلویزیون و اولین تجربه پارک رفتنت

دوماهگی واکسنت و زدیم بمیرم برات که قطره استامینوفن رو نمیتونستی تحمل کنی و بالا می آوردی..وزن دوماهگی5500

کلی عکس داریم که براتون خلاصه شدش و ثبت میکنم...تا وقتی نفس میکشم کنارتونم میبوسمتون فرشته های زمینیبوس

صبح روزی که فرشته کوچولومون میخواست دنیا بیاد و ما عازم بیمارستان بودیممتنظر

عشق من با سلیقه خودت برام گل خریدی الهی من قربونت برم عزیزدلمبوس

عسل ما زمینی شد

اولین دیدار فندقای من

4روزگی روشا

شناسنامه روشای من


اینم یه سری از کادوهایی که برات آوردن از طرف روشا هواپیما و ماشین و کلی سی دی و موجود بن10برات خریدیم که فرصت نکردم عکس بگیریم از چندتا از کادوهات عکس دارم برات میذارم اینجا

این ست قشنگ و بارمان جون زحمت کشیدن

 برنامه خندوانه رامبد جوان و خیلی دوست داری جناب خان رو هم بابا از تهران برات خریده بود

عکس دست و پای کوچولوی من

بیشتر از همیشه مهربونیت برام ثابت شد وقتی دیدم شلوار خواهرتو برداشتی و میشوری مهربونمبغل

یک ماهگی روشا

40روزگی روشا

50روزگی نفس خونۀ ما

کارتهای دعوت مهمونی روشا

بارانا و روشا(20روز فاصله سنیشونه بارانا بزرگتره)این لباسم حاجی زحمتشو کشید برا پاگشا ؛مامان پروین هم یه پلاک برا پاگشات خریدن دایی جونم  زحمت کشیدن پول برا پاگشات دادن..کادوی شب مهمونیتم از طرف حاجی و دایی حسین و احتمالا برات چرخ خیاطی بخرم یا اینکه اسمتو  بدم بسازن

پ ن :(چرخ خیاطی رو برا این میخوام بخرم چون مامان پروین من هیچ وقت چرخ خیاطی نداشت برا همین ما هم هیچی یاد نگرفتیم نمیخوام تو هم مث من شی یه کم بزرگ تر بشی یه دوره مقدماتی میرم تا بتونم یه چیزایی بهت یاد بدم )

پلاک مامان پروینبغل

هدیه خونواده پدری...

برا پاگشا مامان زهرا پولشو دادن برات گوشواره بخرممحبت

از طرف خاله پریوشبوس

این دستبندم با کادوهای شب هفتت گرفتم

دوماهگی کلوچمون

لباسای شب جشن روشاجون

شب جشن روشا

رهام و دوست صمینیشخنده

جشن فارغ التحصیلی عشقم




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 3 مرداد 1395 | 17:04 | نویسنده : مامان مونا(✿◠‿◠) |

سلام روشای مامان

یه سلام ناب از طرف یه مامان بیقرار که لحظه شماری میکنه روی ماهتو ببینه....روشای عزیزم اسم قشنگ تو رهام جون انتخاب کرده امیدوارم مثل معنی قشنگ اسمت همیشه شاد و خندون باشی ..مامان تو دوران بارداری روزای سخت ولی شیرینی رو گذروند..دیگه کمتر از 5روز مونده بیای تو بغلم وااااااااااااااای که چه حس قشنگیه حس مادر شدن 20اردیبهشت میرم برا عمل خیلی استرس دارم یاد روزای اول بدنیا اومدن رهام که می افتم لرز میره تو جونمترسو...روشا جون تو این 9ماه فقط به مامان پروین فک میکردم طفلی چطوری سه تا دختر بدنیا آورده واقعا دختردار شدن سخت تر بود البته از نظر من، تکونات با رهام خیییییییییییلی فرق میکنه یه ساعتای از روز همچین منو میگیری زیر مشت و لگد که اشکمو درمیاری...کلی از لگد زدنات فیلم گرفتم..این روزا علاوه بر دفع پروتین گوش درد شدیدی گرفتم رفتم پیش متخصص گوش و حلق و بینی گفت گوش سمت راستم ملتهب شده 4تا پنسیلین بهم داد ولی خیلی ها گفتن استفاده نکن منم گوش درد و به جون خریدم و آمپولا رو نزدمبدبوروشا جونم خیلی دلم میخواد زود ببینمت، چه شکلی هستی شبیه کی هستیمتنظر

دخترکم سه ماه وسط بارداریم تقریبا حالم بهتر بود  برا آذین بندی خونه برا تولدت با نمد یه سری چیزا درست کردم مامان پروین هم کمکم کرد عکساشو میزارم برات ...اهورا پسر پریا جون دختر خالم هم که با شما اردیبهشتی بودن به اضافه بارانا دختر سمیه جون دختر عمه بابایی که هردوتا عجله داشتن و فروردین بدنیا اومدنخندونکآفرین دخمل صبورم وایسا بموقع بیا که اذیت نشی فدات شمبغل

اولین و تنها ویاری که داشتم و تا ماه 8منتظر شدم حتی تهرانم گشتیم پیدا نکردیم ...تو تعطیلات عید بابا برامون خریدمتنظر

من و عشقم(ماه هشت )محبت

سونوگرافی عشقمآرام

اولین عیدی مامان پروین و حاجی برای روشای منمحبت

خریدای گل دخملمآرام

ست بیمارستان روشای عزیزمجشن

یه سری لباسای فسقلی مازیبا

سوغاتی های مامان زهرا  برای کوچولومون....

پیراهنم با دستای هنرمندش برات بافتهبوس

اینم یه سرهمی بود که مامان زهرا تا نصفه بافت بعدش چشاشو عمل کرد بقیشو دوست مامان پروین زحمتشو کشید البته فعلا تکمیل نشده دکمه هاشو اتوش مونده به اضافه تل و پاپوششچشمک

این توپ خوشگلم برا آقا رهام خریدنچشمک

لباس خونگی های خوشمل مامانبوس

خریدای خاله مرجان از شیرازچشمک

نذری شما روز تولد حضرت علی(ع) خونه مامان زهراآرام

کارهای نمدی من برا روز تولد فرشته آسمونیمونمحبت

اینم برا رهامم درست کردم

گل سرهایی که با عشق برات درست کردمخندونک

اولین چیزی که درست کردم این فرشته ها بود...کم کم دستم راه افتاد ..دیگه مامان و ببخش بیشتر از این بلد نبودم نه کلاس رفتم و نه به اون صورت  کمک داشتم خجالت

تخت و شلف دیواری روشا..روشای من چون اتاق مجزا نداری نشد برات سرویس خواب بگیریم فعلا یدونه تخت و پارک برات گرفتیمخجالت

یه کمم از داداشی بگم

به خاطر اینکه رهامم ناراحت نشه یدونه شلف کوچیک هم برا موجودای بن 10 درست کردیمخندونک

شلف خریدن همانا و هر روز موجود خریدن همانا...کچل

روز مرد و خرید کلی موجود بن 10عینک

روزتون مبارک مردای خونمبغل

روز تولد من گفتم بهترین هدیه برا من اینه که  خودت تنهایی بری دوش بگیری.دویدی رفتی زیر دوش کلی هم التماست کردم اجازه دادی ازت عکس بگیرمخسته

 این روزا مدام در حال فک کردنه که روشا با خودش چه هدایایی بیاره چون همه ازش میپرسن و رهام مدام در حال تغییر دادن هدیه هاشه همین دیشب خودم ازت پرسیدم جواب دادی...ببین مونا لباس زورو برام خیلی شگفت انگیزه بهتر نیست بگی برام لباس زورو بخرهخنده..شگفت انگیزقه قهه

یه روزایی که حالم خیلی بد میشه ناراحت میشه و میگه کاش هیچ وقت نی نی بدنیا نمیاوردی اینقد سختی بکشی ...کلی غصه میخوره برام...منم که دلم تنگ شده برا بغل کردنش کنارهم خوابیدنا ..امیدوارم این روزا به خیر و خوشی تموم شهمتنظر

یه روز عالی با پدرجونو مامان زهرا دوتا فرشته که واقعا برامون سنگ تموم گذاشتن مامان زهرا مادرشوهرمه ولی مث مامانم برام مادری میکنه امیدوارم یه روزی بتونم جواب محبتاشونو بدم...بغل

زندگی شبیه شعریست قافیه هاش با من

تو فقط "ردیف"باشمحبت

چهار کلمه حرف حساب بزنیم

"من"  "عجیب " "دوستت"  "دارم"

رهام و خانوم یعقوبی عزیز...روز معلم

تولد بارمان اردیبهشت 95-دبستان اندیشمندان

من غیر از تو از هر چیزی تو دنیا دل کندممحبت

تمام اکسیژن های دنیا را هم بیاورند، به کارم نمی آید من پراز هوای شماوروجکاااااااااااااااااااااااام..عاشقتونم ..

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 7 ارديبهشت 1395 | 11:48 | نویسنده : مامان مونا(✿◠‿◠) |

سلام دردونه های مامان

سال 1395 و به شما و تمام خوانندگان وبلاگمون تبریک میگم امیدوارم سالی باشه پر از خبرای خوب برا همه ملت عزیزم در جای جای کره خاکیمحبت

رهام قشنگم امسال به خاطر شرایط خاص من دیدوبازدیدهامون کنسل شد ....از اول تعطیلات سردردشدید و کمر درد حسابی زمین گیرم کرد مدام یا بیمارستان بودم زیر سرم یا سونوگرافی غمگین....آخرشم مشخص شد بدنم پروتئین زیادی دفع میکنه دکترم کلی ممنوعیت غذایی بهم داد از نمک و برنج و گوشت قرمز تا حبوبات و نون و سیب زمینی و خلاصه  اینکه فعلا جز ماهی و میگو و مرغ و لبنیات چیزی نمیتونم بخورم نه....مامان و ببخش ک تعطیلاتتو خراب کردم جایی نشد ببریمتخجالت..هوای شهرمونم انقد بد بود ک چندین بار رفتیم شما کنار المان های نوروزی عکس بگیری یا باد شدید بود یا ابری بود یا اینکه شلوغ بودکچل ...

سیزده بدر سال 95 هم که تو شهرما تاریخی شد و برف شدیدی از شب قبلش شروع ب باریدن کرد و همه رو خونه نشین کرد..ماهم طبق معمول 3تا خونواده، خودمونو خونواده من و بابایی جمع شدیم خونه حاجی مامان پروین زحمت نهار و کشید و مامان زهرا آش عصرونه رو درست کرد رفیتم عباس آبادکلی هم خوش گذشت..ان شاله که سال خوبی رو آغاز کنیمزیبا

totalgifs.com barrinhas gif gif lkg_tensi01.gif

چندتا از دوستان راجع ب برچسبهای کنار عکست سئوال کرده بودن (پست قبلی)که چرا کمه برچسب  های شما اول ب خاطر اینکه عکستو دیر بردیم بعدشم ب خاطر غیبت های بیش از حد آقا رهامه دوستای گلم اینم جواب سئوالای شمازیبا

totalgifs.com barrinhas gif gif lkg_tensi01.gif

یه کم از رهام و کاراشو پیشرفتاش تو سال 94بگم

تکنولوژی و وسایل ارتباط الکترونیکی:

به تمام برنامه های تبلت و موبایل مسلطم..به اندازه ای که نصب و حذف بازیها و برنامه ها رو خودم انجام میدم و مرتب در حال چک کردن و آپدیت کردن برنامه ها از بازارم یا در حال ارسال برنامه و بازی با نرم افزارهایی مثل zapya....shareitبرای خودم و بقیه...سرچ کردن تو یوتیوپ و گوگل و آپارات و دیدن فیلم آنلاین و فرستادن انواع پیامهای صوتی و استیکرهای مختلفم که خیلی وقته استادشم.خندونک

 

کارتونهاو فیلمهای مورد علاقه:

باب اسفنجی،بن 10،زورو،برنامه های مستند و راز بقا رو خیلی دوست دارم ..هرکسی هم که اخبار گوش کنه رو دوست ندارم و سریع تلویزیون رو خاموش میکنمگیج

آموزش و یادگیری:

موسیقی رو تا مرحله فلوت پیش رفتم،به نقاشی و رنگ آمیزی علاقه پیدا نکردم که نکردمخندونک..(مدام در حال نق زدنی که تو مدرسه همش بهم میگن رنگ آمیزی کن..نقطه چینها رو بهم وصل کن نمیدونم چرا اینقد بدت میاد از این کارغمگین)

به بازی شطرنج و تخته و تانگو هم علاقه دارم..راضی

بازیها و سرگرمیها:

عاشق اسباب بازی حیوانات شدم و از انواع حیوانات تو تمام سایزا از میکرو تا ماکرو خریداری کردم..به دایناسورها علاقه مند  شدم و کلی کتاب راجع بهشون خریداری کردم...کتاب هم فقط کتابهایی که برچسب دارن و دوست دارمسوالچیدن پازل هم جز سرگرمیهای روزانه منه

totalgifs.com barrinhas gif gif lkg_tensi01.gif

هفت سین امسال ما

 

 

آهــــــــــــــــای خواستنی؛خاص ترین خواستمــــــــــــــــی

این دوتا فسقلی و تو پارک پیداکردیم 6فروردین کلی اصرار میکردی که با خودمون ببریمشون خونه نگران بودی از سرما بمیرن یا گشنشون شه ،مهربون منبغل

اولین جشن تولدی که خونه برگزار میشد و شما تنها حضور داشتی مریم خواهر دوست صمیمیت امیر جون...بیشتر از نیم ساعتم نموندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خندونک

تولد آرشام کوچولوی دوست داشتنی خونواده مامحبت

عمه فدات شه رفتی سفر این عکسای خوشگلم عمه مرجان ازت میگیره و واسه ما میفرسته دلمونو آب میکنهبوس

عیدی های رهامم(امسال بابا زحمت کشید برات تبلت خرید هرچند من خیییییییییییییلی مخالف بودم ولی خب تموم بچه های فامیل دارن و این مشکل بزرگ ما تو جمع های خونوادگی بود از رو اجبار موافقت کردم ولی خدارو شکر تو خونه خیلی درگیرش نیستی فقط تو مهمونیا اونم محض روکم کنی بچه ها با خودت میبریشخندونکخندهزبان)

هرسال با عیدیات یه چیزی میخرم برات به عنوان پس انداز نگه میدارم امسال ازم کیف پول خواستی میگی دیگه خودم میخوام پولامو پس انداز کنم هر دقیقه میاریشون بذل و بخشش میکنی به من میدی به بابا ...خلاصه اجازه دستبرد نداریم تا اطلاع ثانویمتفکر

سوغاتی هایی که دایی جون و شهلا جون زحمتشو کشیدن..خیلی دوسشون داری..چندتا هم پازل برات خریدن..چشمک

سیزده بدر برفی سال 95

دم خونه قبل رفتن خونه مامان پروین شما کلی برف بازی کردیچشمک

سبزه مامان خوشگلممحبت

زود بزرگ نشو مادرکودکیت را بی حساب می خواهم و در پناهش جوانیم را!

زود بزرگ نشو فرزندم

قهقهه بزن،جیغ بکش،گریه کن،لوس شو، بچگی کن ، ولی  زود بزرگ نشو تمام هستی ام.

آرام آرام پیش برو ، آن سوی سن و سال هیچ خبری نیست گلم.هرچه جلوتر می روی همه چیز تندتر از تو قدم برمیدارد.حالا هنوز دنیا به پای تو نمی رسد از پاکی.الهی هرگز هم قدمش نشوی هرگز!همیشه از دنیای ما آدم بزرگ ها جلوترباش، یک قدم،دو قدم.

آرام آرام پیش برو گلم.آنجا که عمر وزن می گیرد دنیا به قدری سبک می شود که هیچ هیجانی برای پیمودنش نخواهی داشت.

آن سوی سن و سال خبری نیست. کودکی کن، از ته دل بخند به اداهای ما که برای خنداندنت دلقک میشویم،بزرگ که شدی از نگاه دلقک ها گریه ات می گیرد می دانم........................

دوستتان دارم تا وقتی نفس میکشم

مونا

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 16 فروردين 1395 | 19:23 | نویسنده : مامان مونا(✿◠‿◠) |

Caillou con su familia

عزیزای دل من سلام...فرشته های آسمونی من سلام

امروز اومدم آخرین پست سال 94 و براتون بذارم...سال 94 با ملایمات و ناملایماتش داره کم کم رخ میبنده و میره تو صندوقچه خاطرات..امسال با از دست دادن مادربزرگم خیلی سخت و تلخ شروع شد ولی با اومدن فرشته کوچولمون داره شیرین تموم میشه...رهام عزیزم یک سال بزرگتر شدی قد کشیدی مدرسه رفتی عاقل تر شدی و من با نگاه کردن ب قد و بالای تو جون گرفتم هر دفعه ک کشوی لباساتو مرتب کردم و کلی لباس گذاشتم کنار ک برات کوچیک شدن بال و پر درآوردم ک پسرم داره مرد میشه روز ب روز بزرگ تر میشه و من از وجود گرم و نازنینت انرژی مثبت میگیرم..

totalgifs.com barrinhas gif gif line.gif

رهام جونم ی مشکل واسه خواهر کوچولوت پیش اومده ک من امیدوارم ختم ب خیر بشه این روزهایی ک گذشت سخت و طاقت فرسا بود و فقط خدا میدونه ک وجود تو برام چقد دلگرمی بود دورت بگردم خودمو فرشته کوچولومو سپردم دست خدا ....نمیخوام ازسختی های روزگار بگم ولی خب هدف از نوشتن خالی شدن دلمه ک ی کوچولو گرفته و ابریه...برامون دعا کنید دوستای گلم

totalgifs.com barrinhas gif gif line.gif

رهامم دیگه این شبا کنار من نمیخوابی چون خیلی تکون میخوری برا جفتمونم سخت بود جدا شدن ......شما میگفتی مردا با هم خانوما هم با هم فدای اون شیرین زبونیات دردونه من

تو بهمن ماه رفتیم از بهارتهران یه سری لوازم واسه روشا خریدیم نخواستم بینتون فرق بزارم سیسمونی تو رو هم از بهار گرفتیم البته خیییییلی مفصل تر چون اتاق مجزا نداریم اینه که نتونستیم خیلی تو خرید مانور بودیم

دخمل قشنگم داری روز به روز بزرگ تر میشی و من بیشتر از قبل لگداتو حس میکنم همین الان که دارم مینویسم مشت و لگد که بهم میزنی فک میکنم از رهام شیطون تر باشی قربونت برم تو فقط بیا دلم بغلتو میخواد دلم میخواد با تمام وجودم حست کنم لمست کنم بی صبرانه منتظرممتنظر ...........

totalgifs.com barrinhas gif gif line.gif

روشا تو ماه هشتبغل

 

کادوی ولنتاین شمازیبا

اولین تجربه اتوبوس سواری رهام18اسفند 1394(البته یه شوکی بهمون وارد شد که من بعید میدونم دوباره اینکارو انجام بدم از ماشین دود بلندشد همه گفتن الان اتیش میگیره وحشتناک بود منو میگی فقط گریه میکردمخطا توهم میگفتی اتفاقی نیفتاده گریه نکن خداروشکر نترسیدی مامان پروین و خاله مرجان هم بودن خاطره ای شد برامونخسته)

دوستت دارم گلایه ازتکراری بودنش نکن مشکل از من نیست تو زیادی دوست داشتنی هستی

قربونت برم بعد از گذشت چندین ماه بلاخره یه سر اومدم سرکلاست مامان دورت بگرده کم کاری منو به خاطر وضعیتم ببخش دیدم جای عکست تو کلاس خالیه فقط اسمتو زدن بدون هیچ برچسبی کلی دلم گرفتخطا منی که به این مسائل خیلی حساسم به خانوم یعقوبی گفتم چرا نگفتید عکس رهامم بیارم البته خودت فراموش کرده بودی بگی خلاصه عکستو دادم بردی زدی زیر اسم قشنگتبغل

می مونم کنارت درست مثل سایه ات از امروز تا هر روز ،تا اون بی نهایتمحبت

اینم سوغاتی شما از طرف مامان زهرا رهامم دیگه مث سابق  فرصت نمیکنم از تمام هدیه هات عکس بگیرم و بزارم براتخجالت

جشن پایان سال 19اسفند 1394_دبستان اندیشمندان

تو رو دیدم خدا خندید، من از عشق تو حظّ کردم باتو من کلّ دنیا رو،تو یک لحظه عوض کردمبوس

اگر تو نبودی،من بی دلیل ترین اتفاق زمین بودم تو هستــــــــــــــــی و من ...محکم ترین بهـــــــــــــانه خلقت شدممحبت

امیدوارم سال جدید سال خوبی برا هممون باشه ان شاله

http://up.clickkon.com/images/amm.jpg




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 23 اسفند 1394 | 17:37 | نویسنده : مامان مونا(✿◠‿◠) |

رهام قشنگم...یکی یکدونۀ من یه سلام گرم تو این هوای سرد به تو که با تمام وجودم عاشقانه دوست دارم و هر صبح وهرشب خدایم را سپاس میگویم به خاطر بخشیدن گلی چون تو به ما

رهام جونم این پست و برا این برات میزارم تا یه خبر خییییییلی مهم و برات ثبت کنم...عزیزمامان بلاخره به یکی از آرزوهای بچگیت رسیدی و اون داشتن یه خواهرکوچولو بود..ما یه نقل داشتیم حالا نباتشم خدا بهمون داد....نمیدونم چرا علاقه ای به داشتن برادر نداشتی و هروقت بهت میگفتم شاید خدا صلاح بدونه بهمون داداشی بده میگفتی داداشی که دارم آرشام برادرمه(پسردایی جون)... خدا هم مارو لایق داشتن یه فرشته دیگه دونست...خیلی خوشحالم خونوادمون بزرگ تر میشه و من وبابا بی صبرانه منتظر اومدن کوچولومون هستیم287519_yyyyywelcomwagon.gif

فسقلی ما الان 6ماهه شده دوران بارداری بسیاااااااااار سختی رو سپری کردم و هرچقد سربارداری تو اذیت شدم سرخواهرکوچولوت ده برابر شده ورم روده و معده امونم و بریده بود روزی ده تا قرص میخوردم و مث جنازه افتاده بودم خدا  مامان زهرا و مامان پروین و برامون حفظ کنه خیلی تو این مدت کمکم کردن تا سرپاشدم...دوماهی هم استراحت مطلق بودم به خاطر اینکه جفتم پایین بود که خدارو شکر رفع شد...دخمل کوچولوی ما بریچ بود و تو سونو پاهاش جمع بود و نمیشد قطعی جنسیتشو تشخیص داد ولی از همون اول دکترسونوگرافی بهم اطمینان داد که فرشته کوچولوی ما یه دختر که همون جا من کلی گریه کردم و ذوق کردمsmile emoticon kolobok که خدا منو به آرزوم رسوند باورم نمیشد از خوشحالی ضربان قلبم ب شدت میزد احساس میکردم همه صدای قلبم و میشنونخجالت....رفتم برا کوچولومون یه لباس بگیرم ک به بابا نشون بدم به اون طریق جنسیتشو اعلام کنم تو مغازه تپش قلب شدیدی گرفتم ز زدم بابا سریع اومد دنبالم ...از هیجان زیاد حالم بد شد

خلاصه جوونم براتون بگه روزای سخت تموم شد و من حالم خوب شده و دیگه بعداز گذشت چندماه بلاخره از اول دی آشپزی و شروع کردم....چقد سخته نشستن و مریضی و تو جا خوابیدنniniweblog.com...الهی همه مریضا رو شفا بده

رهام جون تو این مدت که حالم بد بود اوایل که خیلی بالا می آوردم می اومدی بالا سرم منم همش با اشاره دست میگفتم برو بیرون کنارم نباش..خیلی دلت برام میسوخت یه شب خونه مامان زهرا گفتی موناجون خواهرم به دنیا اومد دیگه نی نی نیاری گفتم چرا؟گفتی آخه خیلی اذیت میشی فدای دل بزرگت...هرکی چیزی میخره میگی بدین به مونا گناه داره طفلکی حامله است...قربون اون زبون شیرین تر از قندت برم

دخمل مامان دیگه لگداتو حس میکنم قربونت برم من..چقد بابا خوشحاله که خدا یه همدم براش فرستاده چون خواهرم نداره بیشتر ذوق داره...همتونو دوست دارم و امیدوارم خدا روز به روز خوشبخت ترمون بکنه..آمین

totalgifs.com gravidas gif gif ccmpreg5c.giftotalgifs.com gravidas gif gif ccmpreg5c.giftotalgifs.com gravidas gif gif ccmpreg5c.giftotalgifs.com gravidas gif gif ccmpreg5c.giftotalgifs.com gravidas gif gif ccmpreg5c.gif

اولین حضور روشای عزیزم(فعلا اسمت روشاست تا ببینیم چی نهایی میشه)18/6/1394

اولین شیرینی عروسک مامان

دخملی ماتو هفته 21

اولین سالگرد ازدواج 4نفری ما12دی1394

عزیزای دلم

امروز که خواستم برات پست بزارم روزشمارسنت قشنگ بود ثبتش کردم

اولین تابلو کاردست گل پسرم

اولین دست نوشته های رهامم....اسم خودت و بابا و دایی حسین و خاله مرجانو اعداد که هرکاری میکنم فعلا کج مینویسی

فدای انگشتای دستت

ورود ممنوعهای همراه پلیس خونه ما برا خاموش نکردن دستگاه مودم212919_4chsmu1.gif

تا روزی که قلبم هنوز میزنه

تاوقتی که جونی تو این تنه

تو روزای خوب، تو روزای بد

همیشه باهاتم قسم میخورم




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 دی 1394 | 9:38 | نویسنده : مامان مونا(✿◠‿◠) |

سلام فرشته آسمونی من ...مامان خیلی بد شده دیگه برات وقت نمیزار ه ولی اینبار فرق میکنه شاید بیشتر به خاطر خواست تو بود که شرایط جدیدی تو زندگیمون حاکم شد و من روزای خیییییییلی خییییییلی سختی رو پشت سرگذاشتم و وجود تو آرامش بخش جسم وروحم بود و هست (توضیحات بیشتر و بعدا تو یه پست جداگونه برات مینویسم)

پسرکوچولوی مامان دیگه واسه خودش مردی شده و صبح به صبح با بابا میره مدرسه و من با یه آیه الکرسی بدرقتون میکنم و ظهر که میشه دم پنجره بی صبرانه منتظرم ماشین پدرجون دم در خونه ترمز کنه .....تو از دم در آسانسور بپری تو بغلم و از مدرسه و بارمان و امیر برام تعریف کنی

خاله جونی کاشت انجام میده یه روز گفتی کاش منم دختر بودم خاله پریوش ناخنامو میکارید

بعد از فوت مامان بزرگم یه روز خونه مامان پروین بودیم گفتی من میرم طبقه پایین 

 برگشتی گفتی طفلکی نیستش مرده دلم واسش گرفت..قربون دل مهربون پسرکوچولوم برم

یه روزم عکسشو آوردی گذاشتی رو سینم گفتی بزا پیشت بمونه باهاش دل درد کن منم میرم بیرون تنها باشین

کادوی تولد عمو حسام و بابایی موتوربنزینی بودروز اولی که روشن کردیم کلی ترسیدی و جیغ زدی شبش تا صب داد میزدی تو خواب و دایی جونو صدا میزدی دیدم ازش ترسیدی ازت پرسیدم اگه خوشت نمیاد بفروشیمش یه چیز دیگه بخریم کلی خوشحال شدی گفتی اصن دوسش ندارم صدای اره برقی میده

باهام پلیس بازی میکنیم به جای به گوشم میگی درگوشم...مدامم میگی بزرگ شدم میخوام پلیس نوپو شم

هر وقت میخوام برم بیرون خرید میگی باز میخوای بری ساپورت بخری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!اینو از کجا شنیدی خدا داند و بس...من که اصن ساپورت پوش نیستمخندونک

یه روز صب تو آشپزخونه مشغول بودم دیدم صدای قهقه و خندت میاداولش ترسیدم دویدم تو اتاق باورم نمیشد تو خواب اینطوری با صدای بلند بخندی بغلت کردم بوسیدمت چشاتو باز کردی و همچنان میخندیدی و غرق رویا بودی یه کم ب خودت اومدی مثلا خواستی خوابتو تعریف کنی مگه خنده مجال تعریف بهت میداد گفتی چند نفر والبیال بازی میکردن یکیشون توپ و زد رفت زیر ماشین اون یکی گفت دستت درد نکنه دهنمونو آسفالت کردی 5دقیقه ای طول کشید این دوتا جمله رو گفتی بس که خندیدی دورت بگردم ایشالا همیشه لبت خندون و تنت سالم باشه

یه روز باهم تعریف میکردیم گفتم ایشالا بزرگ میشی زن میگیری گفتی من زن نمیگیرم گفتم ببین بابا منو گرفته گفتی من زنی مث شما ندیدم که بخوام بگیرم زیباآخرشم گفتی مث بابامم ندیدم ..یعنی من عاشقتم روانی این شیرین زبونیاتم مهربونم

سرکلاس موسیقی بماند با بارمان چقد شیطنت میکنید منم سرکلاس بودم اومدی بگی ضدحال خوردیم گفتی واای بارمان ضدآفتاب خوردیمخنده

یه وقتایی حس کنم تب داری تب سنج و میدم میزاری زیر بغلت میگم صداش دراومد بهم بگو یه روز که تب سنج زیر بغلت بود گفتی مونا جون بیا اطلاع رسانی دادخنده......من آخر میخورم تو رو شیرین ترین شیرینی دنیاااااااااااااااااااااا

بریم سراغ عکسای لواشک مامانمحبت

 

پارک بانوان دوتا فرشته ناز ما ..آرشام جیگر عمهبوس و عشق منبغل

تولد پندار عزیز

کلاس موسیقی آقا رهام

بلاخره دوره بلز تموم شد و فلوت و شروع کردی

روز پرو یونیفرم مدرسه رهام-بارمان و امیرعزیزم...اینقد منو ترسوندن که پسربچه ها بد لباس میپوشن پاره میشه دو دست سفارش دادم ولی تا الان که 100روز از سالتحصیلی میگذره فقط یه دستشو دو بار شستم...پسرتمیزمامانبغل

روز اول مهر94

لوازم تحریر نفسم

8مهر شب مهمونی بابابزرگ من (چه حجی رفت طفلکم بعد از این همه انتظار..چه روزای سختی رو پشت سرگذاشتیمخسته..حادثه تلخ منی که روزهای زیادی من فقط پای شبکه خبر نشستم و اشک ریختمخطا)

نور -پاییز آبان 94من و شما و بابایی به همراه پدرجونو مامان زهرا خیلی خوش گذشتزیبا

فیروز کوه

اولین تجربه نمایشگاه کتاب رهام جون-آذر94زیبا

بسته آموزشی سنا سفارش گل پسری برای آموزش نقاشیآرام

یلدای 94-خونه مامان پروین همه دور هم بودیم  خونواده بابا جون هم بودن چقد خوش گذشتزیبا

یلدای 94-مدرسه اندیشمندانآرام

رهام جون امسال زمستون سختی داریم هوا خییییلی سرده و من مجبورم برف و بیارم خونه و تو خونه باهات بازی کنمخندونک

اولین آدم برفی که رهام درست کردبغل

 

 

وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست 

و هدیه من به تو نازنین قلب مادری است که فقط برای تو میتپد 

عاشقانه و صادقانه دوستت دارم محبت

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 25 شهريور 1394 | 18:04 | نویسنده : مامان مونا(✿◠‿◠) |

totalgifs.com aniversario gif gif 24.gif

آری ،من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای ما تا زیباترین لحظات را برایمان بسازی

 

سلام مونسم

پسرم تولدت مبارک ماچقلبماچقلبجشنجشن

تو نوگل زندگی من از وقتی به زندگی‌ام آمدی . من معنی عشق مادری را فهمیدم و آن را با اعماق وجودم درک کردم . دلبرکم تو آرام ، آرام رشد می‌کنی و بزرگ می‌شوی و هرچه بزرگتر می‌شوی و قد و قامتت بلندتر می‌شود من بیشتر و بیشتر به داشتن پسری چون تو افتخار می‌کنم .

تو روشن کنننده زندگی من هستی و من تمام امید به زندگی‌ام را از تو عزیز دلم می‌گیرم .

تو گرانبهاترین دارایی زندگی من هستی و من مسرورم که یکسال بزرگتر شدنت را به تو تبریک بگویم و با اعماق وجودم در آغوش بفشارمت و غرق در بوسه نمایمت . گلم امیدوارم عمری با عزت و طولانی داشته باشی و هیچگاه از یاد خدا غافل نگردی .

سعی کن در زندگی‌ات روی پای خود بایستی و همیشه مهربان و بااخلاق باشی .

ان شاالله سالیان سال 14 مرداد و در کنار همدیگه به خاطر حضور شیرین و دلچسبت تو زندگیمون جشن بگیریم و لذت ببریم....میدونم خیلی دیر اقدام به نوشتن کردم ولی با اتفاقاتی که تو جشن تولدت افتاد و بعدشم عملی که داشتی پست تولدت با کلی تاخیر نگاشته شدخجالت.........

رهامم از روز تولدت برات مینویسم...امسال حقیقتا نمیخواستم جشن بگیرم برات خواستم سه تایی یه کیک کوچیک بگیریم و بریم بیرون تولدتو جشن بگیریم ولی چون تو مهد تقریبا هر هفته جشن  تولد داشتید دیگه کاملا متوجه شد بودی که روز تولد باید کادو بگیری این شد که مدام تکرار میکردی که جشن تولدم کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟..دلم نیومد چون اولین سالی بود که خودت ازم میخواستی تولدتو جشن بگیرم کوتاهی کنم...تم تولدتم میگفتی فقط بن 10(با وجودی که دیگه کارتونشو نمیزارم ببینی و شبکه جم جونیور و قطع کردم(بهت گفتم اگه این شبکه رو نگاه کنیم دولت جریممون میکنه خندونکو شما هم خیلی راحت قبول کردیچشمک..این کارم کردم چون واقعا یه سری تکیه کلامها  تو کارتوناشون زده میشد که اصلا مناسب سن بچه ها نیست)تو شهرمون اونم با همت خودم یه آقایی دید که من خودم تم درست میکنم برات ،با عکسایی که بهش نشون دادم رفت و یه مغازه تم فروشی زده امسال که رفتم مغازش گفت شما مشوق من بودی و خیلی از کارش راضی بود از شانس بد من تم بن 10 تموم کرده بود و گفت دیگه تکرار نمیکنم یه سری وسایل محدود داشت.....هرکاریت کردم که تم و عوض کنیم قبول نکردی منم رفتم و همون لوازم محدود و برات گرفتم و رسیدیم به روز جشن توووووووووووووووووووووووووووووبوس

سرظهر بود خاله پریوش و خاله مرجان اومده بودن کمکم ساعت 4بود داشتیم آماده میشدیم بریم آتلیه شما رفتی تو اتاقت یه تیرکمون پلاستیکی آوردی ( بابای سایان برات خریده بود)اومدی پشت من نشستی و چندلحظه نگذشته بود که ترسو..................... الهی که هیچ مادری باهمچین صحنه ای که من دیدم مواجه نشه یه لحظه دیدم تیرکمون صاف خورده تو چشمتو با اشک چشمت خون میاد خطا فقط تا میتونستم زدم تو سر و صورتم و جیغ میکشیدم بیچاره بابا خواب بود یادم نمیاد چطوری رسیدیم دم کلینیک فقط تو ماشین التماس خدا میکردم چشمت سالم باشه خیلی ترسیده بودی جرات نمیکردی چشمتو باز کنی بیچاره بابا کمرش راست نمیشد شک شده بودالهی بمیرم خاله ها چی کشیدن بماند...شانسی که آوردیم داماد عموی بابا جراح چشمه و همون ساعت عمل داشت بردیمت تو اتاق عمل و نیم ساعت طول کشید تا جوابمونو داد(ظرف 10 دقیقه مامان بزرگ بابا بزرگاتو دایی و عمو با چه استرسی اومدن کلینیک همه با چشم گریون الانم یاد اون روز می افتم تنم می لرزه و اشکام سرازیر میشهغمگین)دکتر لطفی گفت چشمت از داخل خونریزی میکنه ولی جای نگرانی نیست خودش جمع میشه میموند شکاف روی سفیدی چشمت که باید با دستگاه چک میشدکه اگر عمیق بود، عمل احتیاج داشتترسو  گفت باید منتظر باشید عملام تموم شه ببریمش مطب....چی بگم که تمام برنامه هامون بهم ریخت از آتلیه ز زدن که منتظرن..اومدیم خونه یه کم حالم بهتر بود چشمتو باز کرده بودی و میگفتی ضعیف نمیبینم و این حال ما رو بهتر میکرد..دلم نیومد آتلیه نبرمت دوست داشتی با موتوربنزینی که برات خونواده بابا خریده بودن عکس بگیری (به قول خودت عکس حرفه ای)کنار کیک تولدت خلاصه رفتیم ولی فک نکنم عکسای من و بابا جالب باشه با چشای قرمز و سه ساعت گریهخطا ...............مهمونا اومدن و شما نبودی دلم خیلی گرفته بود بابا گفت زشته جفتمون بریم مطب اینه که من موندم و هزار و یک فکروخیال شام و کشیدن نتونستم هیچی بخورم یعنی فک کنم به هیچ عکس نچسبید...تا 1شب منتظرت موندیم چقد بد بود و سخخخخخخخخخخت خستهساعت 1بابا زنگ زد و بهترین خبر عمرمو شنیدمزیبا  دکتر گفته بود 10 روز پماد و قطره بزنیم خوب میشه و نیازی به عمل نیست... خدایــــــــــــــــــــــــــــــــا چقد لطفت شامل حالمون میشه و ناسپاسیم خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــا ممنونم که چشم یکی یکدونم و بهم بخشیدی هر چی ازت تشکر کنم کمه سجده شــــــــــکر به جا میارم و میگم خدا جون عاشقتم با تمام وجودبغل...برات همون لحظه پول گذاشتیم کنار دادیم به یه خونواده فقیر یه گوسفندم برات نذر کردیم عقیقه کنیم...جشنمون دیر ولی شیرین شروع شد...دو هفته بعد از جشنتم عملت کردیم به خاطر این که ختنت مشکل داشت و دکتر تشخیص داده بود بزرگ شی به مشکل میخوری هرچقد تلاش کردم بیهوش نشی دکتر قبول نکرد و دیگه از روز عملت و استرسهاشو اشکام پشت در اتاق عمل نمی نویسم

بریم سراغ عکسای قشنگت

شارلوت شکلاتیزبان

سالادسزارزبان

کرم موززبان

ژله 10طبقه(تو نگاه اول به نظرم راحت بود ولی 7ساعت زمان برد)خسته

خوراک زبان وقورمه سبزی که ازش عکس ندارمغمگین (توپک رنگی هم میخواستم درست کنم که اتفاقی که افتاد دیگه نشد)

کیک بن جشن10

گیفتای کوچولوی ما برا مهمونای عزیزمون

یه مامان پژمرده با نفس زندگیشمحبت

ما سه تامحبتمحبتمحبت

مهمونای کوچیک ما از راست به چپ(آیداجونم-مهدیارخوشگلم-عچقم-آرشام جونم-علی جون و آوای گلم)

عزیزترین مهمونم فندق عمه آرشامم امسال اولین سال حضورت تو جشن رهامه امیدوارم دوستای خوبی براهم باشیدمحبت

کاودهای که زحمت کشیده بودنچشمک

خونواده بابا موتور بنزینی

حاجی و مامان پروین رو تختی

دایی جون  50000تومان

خاله مرجان 50000تومان

خاله پریوش 50000تومان

الهام جون 50000تومان

آوا و آیدای عزیز30000تومان

مهدیار جون ساعت و توپ بن 10

علی جون ماشین

آقا مهرداد پیست ماشین

بارمان جون ماشین کنترلی

روشای عزیز کیف و عینک استخری

کادوی ما برای تولد روشاجون صندلی بادی

 

کادوی روشا جون برای رهام کیف و عینک

کادوی ما به بارمان جون

کادوی بارمان جون به رهام

اینم عکس روز عملت28مرداد 94

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 9 شهريور 1394 | 10:42 | نویسنده : مامان مونا(✿◠‿◠) |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد