چرا اینجوری میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام رهامم عزیزم دیروز ظهر که برگشتم خونه دیدم خیلی سر حال نیستی و همش نق می زنی یه چند روزی میشه که صبحها زود بیدار میشی گفتم حتماً خوابت میاد اینه که بردمت رو تخت و با هم خوابیدیم .فک کنم یک ساعت بعدش بود انگار یکی بهم گفت پاشو صورت رهامو ببین شما پشتت به من بود برگردوندمت وای نمی دونی با چه صحنه ای روبرو شدم کل صورتت پر خون بود .باز از بینیت خون اومده بود ولی خیلی شدیدتر از دفعات قبل مردم از ترس خون تا چشت رفته بود پیشونیت دستات بازوهای کوچولوت رو تخت خدای من داشتم دیونه می شدم بلندت کردم سریع بردمت دستشویی با صدای بلندم گریه می کردم و خدا رو صدا می زدم خیلی شوک شدم تو دستشویی دیدیم یه جوری انگار داری از هوش میری فقط به خاطر ا...
نویسنده :
مامان مونا(✿◠‿◠)
11:38










