عشق مامان و بابا،رهام عشق مامان و بابا،رهام ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره
روشا کوچولوی ماروشا کوچولوی ما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

رهام هستي مامان وبابا

ترس از باد گل پسر خودم

                                                سلام عزيزدلم رهام جونم ديشب موقع خواب صداي باد مي پيچيد تو كانال كولر( چند وقته باز گرد و غبار و باد تو فضا پر و همه رو كلافه كرده سعي مي كنم زياد بيرون نبرمت اگرم بريم زودي بر مي گرديم ) تو هم انگاري كه مي ترسيدي چسبيدي به من و گفتي مونا جون بادمياد هوهام ميتَسه بگو بيه (بره)الهي من فدات شم الهي من دورت بگردم .الانم زنگ زدي محل كار...
16 خرداد 1391

رهام و گردش

سللللللللللللللللللللللام عشق من ديروز روز خوبي بود صبح با خودم آوردمت شركت همکارم طوطی سخن گو داشت با خودش آورده بود اولش خوشت اومد ولی یه جیغی که زد تو هم ترسیدی و زدی زیر گریه قربونت برم .رفته بودیم خونه اسم همکارمو یاد گرفته بودی می گفتی آقای شوکی (آقای شکریه) بعدازظهر هم با پریسا جون(دخترخاله من)رفتیم پارک خیلی خوش گذشت تو هم حسابی بازی کردی و منو دنبال خودت گشوندی ............ واما عکس اينم عكساي گردش ديروز گل پسرم رهامم تو پارك از اين پسر بچه ها كه تو پارك فال مي فروشن و ديدي با مرغ عشقاشون.يه دفعه گفتي جو جو شروع كردي گريه كردن .بلاخره پسر كوچولو چندتا فال به ما فروخت تا شما بازي كني خيلي جالبه كه...
10 خرداد 1391

اي كاش...................................

                                          سلام عشق من سلام هستي من رهام گلم ديشب كنارت دراز كشيده بودم تا خوابت ببره به اين فك مي كردم چي مي شد برا هميشه مال من بودي و هيچ وقت تركم نمي كردي مامان جون اين رسم زمونست كه بچه ها كه بزرگ ميشن ميرن دنبال زندگي خودشون همون طور كه من رفتم خاله مرجان رفته وقتي به اين چيزا فك كردم اشكام سرازير شد دلم گرفت دوست دارم تا ابد كنار تو باشم ولي مي دونم توقع زياديه و غير ممكنه ولي اميدوارم&n...
3 خرداد 1391

عروسك شيرين زبونم

                                                                               سلام عشق من رهام جون مامان امروز9روزه كه سخت مريض شده هفته پيش شما سرما خوردي و من هم كه طاقتم نمي گيره روي ماهت و نبوسم هي بوست كردم منم سرما خوردم حال تو از من بهتر بود من خيلي ب...
3 خرداد 1391

اولين استقلال عشقم تو درآوردن لباس

سلام عشقم رهام جون ديشب برا اولين بار خودت شلواركتو درآوردي و من كلي ذوق كردم (27/02/1391).نفسم صبحها كه از خواب بيدار ميشي اولين چيزي كه به زبونت مياري ميگي سيَام صب بلير (سلام صبح بخير) شبها هم موقع خواب ميگي شب بلير (شب بخير) فداي حرف زدنت قربونت برم. ديروز مهديار (پسرخاله من)كه دقيقاً 10ماه از شما بزرگتره با مامانش خونمون بودن خيلي شيطوني كردين مهديار جون هر چيزي و كه برمي داشت شما سريع مي رفتي از دستش مي گرفتي و من خيلي اين كارتو دوست نداشتم ولي كاري هم از دستم برنمي اومد خب فعلاً خيلي كوچولوي و خيلي چيزها مثل مهمون داري رو بعداً آروم آروم بايد يادت بدم من از همين جا از مهديار جونم عذرخواهي مي كنم كه رهام جون نمي...
28 ارديبهشت 1391

رهامم 22ماهه شد

                                          سلام بهونۀ زندگيم رهام جون22ماهگيت مبارك عزيزدلم اميدوارم ساليان سال كنار هم روزهاي خوبي رو بگذرنيم. رهام جون ديروز با خاله مرجان و شما رفتيم بيرون چقد شيطوني كردي تو پاساژ هر كي مي ديدت مي گفت چه خانم كوچولوي نازي منم بايد توضيح مي دادم كه خانم نيست آقاست نمي دونم يعني از لباسات تشخيص نميدن كه پسملي  عسيسم با هم رفتيم كه بر امروز كه 22ماهه ميشي برات كادو بخريم هر چي گشتيم چيزي كه ...
14 ارديبهشت 1391

خاطرات21ماهگي قند نباتم

                                                                      سلام عشقم رهام جوووووووووووووون امروز مي خوام از چيزايي كه دوست داري برات بنويسم اول از همه عاشق بازي كردن با  ماشيناتي-موتورسواري رو خيلي دوست داري-تاپ بازي.پسته خوردن و خيلي دوست داري و ميري جلو در كابينت و ميگي منا جون بسه -بر...
13 ارديبهشت 1391