لواشک خوردن رهام
سلام لوبیای من رهام عزیزم دیروز مهدیار اومده بود خونه مامان جون اینا نمی دونی چقد شیطنت کردی رهام یه کم برمی گردم به عقب روزی که تو به دنیا اومدی چون خیلی وقت بود ما بچه کوچیک نداشتیم تجربه همه كم بود اين شد كه تو شير منو تا 11 روز نخوردي (طنازم که از موقع به دنیا اومدنش پیش ما نبود )آخرین بچه خاله پریوش بود که الان ٢٢ سالشه روز تولدت من بعد از عمل حوصله نداشتم مادرجون گفت بهت شیر بدم منم گفتم خستم اونارم دلشون به حال من سوختو اذیتم نکردن تو ساعت ١١.٢٠صبح به دنیا اومدی شب ساعت ١١ درد من شروع شد و تو هم گریه هات شروع شد و گشنت بود منم شیر نداشتم خیلی شب سختی بود بلاخره صبح شد ولی چی به من مامان بزرگات گذشت بماند. صبح دیدیم تو...
نویسنده :
مامان مونا(✿◠‿◠)
11:43












