عشق مامان و بابا،رهام عشق مامان و بابا،رهام ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 14 روز سن داره
روشا کوچولوی ماروشا کوچولوی ما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

رهام هستي مامان وبابا

خاطرات 15ماهگی

سلام بهونۀ زندگیم رهام جون ببخشید که چندوقته نتونستم برات چیزی بنویسم ماه آبان ماه خوبی برای من نبود خودم که کلاً مریض بودم تو هم که دیگه هیچی ..........رهام جون ١٨آبان شام خونۀ خاله مرجان دعوت داشتیم خیلی خوش گذشت ولی موقع برگشتن تو ماشین خیلی نق زدی بعد خوابت برد ساعت ١٢ بود که رسیدیم خونه یهو بلند شدی وای الهی مامان بمیره برات هرچی خورده بودی آوردی بالا تا صبح نه خودت خوابیدی نه من و بابا بیرون روی و تهوع بی حال بی حالت کرده بود ٣تا کاکائو خوردی پیش خودم گفتم حتماً به خاطر خوردن کاکائو اینجوری شدی بلاخره اون شب صبح شد خاله پریوش اول صبح زنگ زد که دانشگاه کلاسم تشکیل نشده میام رهام و خونۀ خودتون نگه میدارم گفتم بیا ولی من سرکار نمیرم ر...
25 آبان 1390

خاطرات 14 ماهگی

سلام گل پسرم رهام جون ماماني حالش اصلاً خوب نيست نمي دونم چرا خوب نمي شم همش فشارم پايينه.گل پسري واسه ماماني دعا كنه   رهام جون اين لاک پشت  رو پريوش جون برا 5امين ماهگردت برات گرفت خيلي دوسش داري. (قاب سي دي) رهام جون آخه كجا ميري نفس.رهامي هر كار ي كه بد باشه و بهت بگم سريع انگششتو اين شكلي مي كني رهامي ديروز ياد گرفته بودي مي گفتي گذا گذا (غذا).جديداً خيلي وابستم شدي و من عاشق اينم كه تو هم منو دوست داشته باشي و ابراز علاقه كني رو خندون ماماني مي پرستمت.همش تو خونه سوئيچ دستته و مدام ميگي قان قان اينقد ماشين سواريو دوست...
9 آبان 1390

خاطرات و عكسهاي گذشته

رهام عزيزم سلام مي خوام يه سري از عكساي پارسال و برات بزارم با يه توضيح كوچولو واسه هر كدوم. رهام وقتي خدا تو فرشته كوچولو رو به ما داد دو تا ياكريم خوشگل اومدن تو تراس خونمون دو تا بچه كوچولو به دنيا آوردن همه مي گفتن خيلي خوبه كه يا كريم تو خونتون بچه دار شدن روزي رو مياره خونت هر چند قدماي تو تو زندگي ما فوق العاده برامون خوب و روزي دار بود قربون قدماي نازت برم من .اينم عكسش حالا ميريم سراغ گلدون گلاي ناز تو گلاي امسال و تو پستاي قبلي برات گذاشتم اينم گلاي پارسال كه برا تولد تو كاشتم. اين عكس دو ماهگيت رهام جون ببين چقد كچل بودي رهام وقتي فسقلي بود پسرم مو درآورد ب...
3 آبان 1390

خاطرات 14 ماهگی

سلام نفس مامان رهام جون می خوام یکم از شیطنتات برات بنویسم. شبا موقع خواب وقتی برقا رو خاموش می کنیم فک کنم ٣٠بار میگی بق بق با دستای کوچولوتم به لامپ و آباژور اشاره می کنی بهت ميگم رهامي چشاتو ببند لالا كنيم سريع چشاتو مي بندي و سريع هم باز مي كني الهی من فدای هوشت بشم بعد از کلی کلنجار رفتن خوابت که می بره هزار بار تا صبح جا عوض می کنی و روتو باز می کنی منم که باید هی بلند شم جاتو مرتب کنم شب جمعه طبق معمول  بابایی نبود ما هم رفتیم خونه مامان جون شب تو اتاق مامان جون خوابیده بودیم ساعت ٤.٣٠یه دفعه مامانی از رو تخت پرید پایین دیدم فسقلی نشسته لبه پله(خونه مامان جون اینا چند تا پله می خوره برا...
1 آبان 1390

خاطرات 14 ماهگی

گل پسر مامانی سلام دیروز با بابایی و عمو حسام اومدین دنبالم که بریم خونه (من سر کار بودم) ولی تو توی ماشین خوابت برده بود من که اومدم تو ماشین صدای منو شنیدی چشاتو باز کردی دستاتم باز کردی اومدی بغلم گفتی مم مم  شير خوردي دوباره خوابت برد اومديم خونه تازگيا خوابت كم شده يه يك ساعت و نيم خوابيدي منم اتاقتو كه روز قبلش تركونده بودي مرتب كردم اومدم كنارت يه چرتكي بزنم بيدار شدي تا ارگتو بالا سرت ديدي گفتي ناناي ناناي ديگه خوابت پريد رفتي سراغ ارگت   بعد از ارگ رفتي سراغ ماشينات داشتي با ماشينات بازي مي كردي يه دفعه ديدم صدات دراومد ديدم هي ميگي قان قان اومدم ديدم ماشينتو هل د...
1 آبان 1390

خاطرات 14 ماهگی(سوت زدن)

سلام عزیزم رهام جون از دیروز یاد گرفتی سوت می زنی سرمون و می بری ولی من و بابایی ذوق می کنیم می بینم هر روز کارای جدید یاد می گیری اینم عکس سوت سوتک نفس مامان رهام جون ديشب برا اينكه صبح شما رو اذيت نكنيم آخر شب رفتيم خونه مادرجون خوابيديم باد شديدي بود لباس زمستوني هاتو پوشوندم خيلي ناز شدي قربونت برم من ...
28 مهر 1390

یاد باد آن روزگاران یاد باد

رهام جون این مطالب و از وبلاگ یکی از دوستامون (بابای نگین) برات کپی کردم بزرگ شدی ببینی کارتونهای کودکی ولوازم مارو دست بابای نگین جون درد نکن سلام به دوستان خوبم دورانی که خاطرات کودکی ، خاطرات دوران مدرسه ، بازی های اون دوران با اون امکانات کم و جمعیت زیاد هم سن و سال خودمون برای ما خیلی دوست داشتنی بود فکر نمیکنم بچه های این زمانه با این امکانات رفاهی ، لذتی که ما توی بچگیمون میبردیم رو تجربه کرده باشن ، همیشه خاطرات دوران کودکی برام جالب بود ، خاطراتی که برای همه مشترک بود و همیشه با اون ها سروکله میزدیم ، یادش بخیر ، واقعا خوش بودیم . . . شما یادتون نمیاد ! شما یادتون نمیاد ، تیتراژ شروع برنامه کودک: ...
27 مهر 1390

لالایی

لالالالا گل لاله ببین مامانی خوشحاله میخونه سوره ی قرآن میخونه هی دعا مامان لالالالا گل پیچک بخواب ای کودک کوچک همه می گن میاد آقا امام مهربون ما لالالالا لالایی میشه دنیای ما عالی پر لبخند و خوشحالی گل ریحون و نعنایی لالالالا گل شبنم به یاد مکه و زمزم لالالالا گل آلو به یاد ضامن آهو همیشه باشی با وضو مادر شب بخیر ای آخرین امید من نذار تاریکی تو قلبت بشینه چشاتو به روی شب آروم ببند تا چشای کوچیکت خواب ببینه می دونم خواب ستاره می بینی خنده هات برای من غریبه نیست ...
26 مهر 1390

درد و دل مامان با رهام

سلام عزيزدلم رهام جون مي نويسم برات كه خيلي  خيلي دوست دارم تموم زندگيم  تو وجود تو  نفسم خلاصه مي شه دوست ندارم هيچ وقت گريتو ببينم رهام جون دوست دارم وقتي بزرگ شدي اينارو بخوني و بدوني كه چقد بهت علاقه دارم .الان وقتي بچه ها رو مي بينم كه با مامان باباهاشون بد حرف مي زنن يا سرشون داد مي زنن دلم خيلي خيلي مي گيره ميگم خدايا يعني.....................................   رهام گلم با اومدنت شادي و نه تنها به خونه (ما منظورم من و بابايي) به خونه مامان و باباي من و بابايي هم آوردي از خدا ممنونم به خاطر اين همه لطف .از موقعي كه طنازجون از پيش ما رفت كمتر صداي خنده مامان جون و آقا جون و شنيده بودم ولي تو ...
25 مهر 1390

تعطیلات آخر هفته

سلام فرفری مامان عزیز دلم بعدازظهر پنج شنبه دست منو بابا رو می گرفتی می خواستی سه تایی بریم تو تختت عاشق تختتی   رهام مامان شب جمعه رفتیم تو اتاقت هواپیماتو خواستی منم برات آوردمش چون بغلم بودی با یه دست هواپیماتو گرفته بودم یه دفعه از دستم افتاد  یکی از چرخاش شکست بابایی اومد برات با چسب قطره ای درستش کنه منم مشغول میوه شستن بودم یهو صدای تو بابایی دراومد وای وای دیدم چسب و گرفتی رو لبای کوچولوت رهام نمی دونی چه حالی شدم دیدم لبات سفید شده یه لحظه فک کردم لبات به هم چسبیده بابا سریع لبات و با آب سرد شست  منم همین طور  گریه می کردم به بابا گفتم ببریمت دکتر نکنه چسب و  خورده باشه باباجون گفت نترس...
23 مهر 1390