خاطرات 15ماهگی
سلام بهونۀ زندگیم رهام جون ببخشید که چندوقته نتونستم برات چیزی بنویسم ماه آبان ماه خوبی برای من نبود خودم که کلاً مریض بودم تو هم که دیگه هیچی ..........رهام جون ١٨آبان شام خونۀ خاله مرجان دعوت داشتیم خیلی خوش گذشت ولی موقع برگشتن تو ماشین خیلی نق زدی بعد خوابت برد ساعت ١٢ بود که رسیدیم خونه یهو بلند شدی وای الهی مامان بمیره برات هرچی خورده بودی آوردی بالا تا صبح نه خودت خوابیدی نه من و بابا بیرون روی و تهوع بی حال بی حالت کرده بود ٣تا کاکائو خوردی پیش خودم گفتم حتماً به خاطر خوردن کاکائو اینجوری شدی بلاخره اون شب صبح شد خاله پریوش اول صبح زنگ زد که دانشگاه کلاسم تشکیل نشده میام رهام و خونۀ خودتون نگه میدارم گفتم بیا ولی من سرکار نمیرم ر...
نویسنده :
مامان مونا(✿◠‿◠)
11:58










