عشق مامان و بابا،رهام عشق مامان و بابا،رهام ، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره
روشا کوچولوی ماروشا کوچولوی ما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

رهام هستي مامان وبابا

هديه روز كودك

سلام فندق مامان سلام عزيزدلم سلام عمر مامان نفس مامان رهام گلم ديروز مادرجون اومد پيشت منم اومدم سركار ظهر كه با بابايي برگشتم خونه تو با مادرجون تو تراس بودي منو كه ديدي نمي دوني چه جيغايي زدي واي واي نمي دوني چقد حال مي كنم وقتي من و مي بيني ذوق مي كني انگار تموم دنيا مال منه رهام جونم بعدازظهر برديمت دكتر با بابايي آخه هنوز بيرون رويت خوب نشده اين عكسم تو مطب دكتر كه خودتو خيلي گرفته بودي ازت گرفتم تو مطب وقتي يخت باز شد بلند شدي رفتي سمت بچه ها به روش خودت ترسونديشون و غش غش خنديدي مي دوي سمت هر كي كه مي خواي بترسونيش بعد تند تند پاهات و مي كوبي زمين (از حاجي (باباي من) ياد گرفتي نفس) رهام جون دكتر گفت زود خو...
17 مهر 1390

روز جهاني كودك

روز كودك و به بزرگ مرد كوچك رهام عزيزم تبريك ميگم. رهام جون قراره بعدازظهر با بابايي بريم برات كادو بخريم عزيز دلم رهام جون اين عكس شب جمعه خونه مامان جون اينا  ازت گرفتيم مامان اميرحسين اين شنل و خريده بود واسه دخملشون كه هنوز به دنيا نيومده تو پوشيدي و ازت عكس گرفتيم دختر شده پسملي گلم اينم چند تا ديگه عكس نفس مامان  رهام تو به زندگي من معنا بخشيدي روزي هزار بار خدا رو شكر مي كنم كه نعمتي مثل تو رو به من داده خدارو هزارهزار مرتبه شكر قربون خندهاي نازت رهام تو اين عكس گل سر زدم سرت رهام جون ديروز ه...
16 مهر 1390

زیبا سازی عکس

  رهامی سلام این عکساتو  به کمک بابای نگین که خیلی من و کمک کرده تو وبلاگ نوشتن واسه تو نفسی درستیدم امیدوارم خوشت بیاد. امیدوارم خوشت بیاد نفس مامان دیگه کارای اولم دیگه قول میدم هر روز بهتر از دیروز بشه     ...
13 مهر 1390

خاطرات گذشته

    سلام گل پسر مامانی رهام جون می خوام برگردم به عقب و برات از خاطرات پارسال که برات وبلاگ ندرستیده بودم بنویسم.(البته تو دفتر خاطراتت نوشتم همۀ اینارو) عزیزدلم ماه آخر بارداریم رفتم سونوگرافی برا اینکه مشخص بشه کی وقت دقیق به دنیا اومدن تو عشقمه.دکتر سونو گفت یه مایع ای تو کلیه هات هست که علتش تنگی مجراست که ٨٠% پسرها این مشکل و دارن ولی بعد از تولد اکثراً برطرف میشه ولی نمی دونی من چه حالی شدم اومدم خونه کلی گریه کردم و برات نذر کردم که چیزی نباشه سوم عاشورا برات نذری بدم قرار شد بعد از به دنیا اومدنت یک ماهه که شدی ببرمت سونو اما من طاقت نیاوردم و ٢٠روزه که شدی بردمت دکتر گفت...
12 مهر 1390

اولين موز خوردن رهام جون

سلام عزیزدلم چرا خوب نمی شی مامان جون هر چند من خودم از تو داغون ترم نفسی دیشب مجبور شدم برم سرم و آمپول بزنم .دیروز ظهر از سر کار که اومدم رفتیم خونۀ مادرجون  من داشتم نهار می خوردم تو هم اصرار کردی که بیای پیشم روی میز کنارم نشستی و با اون دستای نازت غذا میذاشتی تو دهنم الهی من فدات شم تند تند برنج و سبزی بر می داشتی میذاشتی تو دهنم فک کنم فرشته ها بهت گفتن من مریضم .بعدازظهر دو تایی با هم خوابیدیم .عزیز دلم فک کنم تو داری دندون تخت در میاری که شبها خوابت نمی بره دیشب برات ژل دندون زدم راحتتر ازپریشب خوابیدی (خدا رو شکر) رهام جون جدیداً این شلکی می خوابی   این عکسارو دیروز عصری خونۀ مادرجون ازت ...
11 مهر 1390

رهامي دوباره مريض شد

رهام جون عزیز دلم قربونت برم چرا دوباره مریض شدی درد و بلات بریز تو دل من خیلی ناراحتم رهام جون از روز جمعه دوباره حالت بد شده نمی دونم چت شده ویروسی رفته بدنت دیروز بردمت پیش دکترت گفت چیزی نیست ولی من نگرانم دیروز نتونستم بیام سر کار دیشب از ساعت ٤ بیدار شدی فقط گریه می کردی فک کنم دلت درد می کرد تا ٧ صبح نخوابیدی الهی بمیرم برات الان سرم داره می ترکه به زور اومدم سر کار برات دعا می کنم دیروز خاله مرجان رفت برات یه بابا قوری نقره خرید البته یه دونه طلاش و داری مادرجون موقعی که هنوز به دنیا نیومده بودی تو دل من بودی برات عیدی خرید ٥ ماهه بودی مامان جونم برات یه وان یکاد طلا خریده بود اون دو تا رو چون خیلی دوست دارم می خوام ن...
10 مهر 1390

پوشك

رهام گلم سلام ماماني اصلاً حالش خوب نيست عزيزم . اين پست و برات گذاشتم كه وقتي بزرگ شدي بدوني ما چقد دوست داشتيم  و نذاشتيم سختي بكشي حالا دليلشم برات مي نويسم رهام نازم چون سفيد پوستي پوست خيلي حساسي داري و سريع مي سوزي برا همين ما مجبوريم فقط مارك پمپرز برات بگيرم و چون ناياب شده به سختي فقط از تهران برات گير مياريم ماركهاي ديگه مثل جوي فول-اوي بي بي - مولفيكس- هاگيز هيچ كدوم با پوست نازت سازگاري نداشت مطمئن باش تا وقتي به پمپرز نياز داشته باشي زيز سنگم باشه برات تهيه مي كنيم  نفسي . اين پمپرزها رو تو اين هفته گذشته كه مادرجون اينا رفته بودن تهران برات آوردن  البته چند بسته هم خونه مادر جون و مامان جون آخه تو ...
7 مهر 1390