تولد بابا جون...........(✿◠‿◠)¨¯`•ღღ.• ¨¯`•ღღ
سلام عسلم رهام جون ديشب برا بابايي تولد 3نفره گرفتيم خوش گذشت .كلي روت كار كردم تا بابايي اومد در و باز كرديم گفتي تبلد مبالك بابا جون هم كلي ذوق زده شد .بابا خيلي دير اومدساعت ده و نيم بود خيلي هم خسته بود ساعت 12هم بايد بر مي كشت اولش ناراحت شدم ولي بعدش پيش خودم گفتم كارشون الان خيلي سنگينه اشكالي نداره بابا جون بعد از پذيرايي بنده كه كلي هم سوپرايز شده بود رفت و من و شما تنهامونديم خونه. واااااااااااااااي ساعت 7صبح يه اتفاق وحشتناك افتاد زلزله اومد و من مردم از ترس تو رو محكم بغل كردم و مثل ديونه ها رفتم سمت در تراس يك ساعت و نيم بيدار بودم و شما بغلم بودي اينقد حالم بد شده بود يك ساعت دير اومد...
نویسنده :
مامان مونا(✿◠‿◠)
12:51













