عشق مامان و بابا،رهام عشق مامان و بابا،رهام ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه سن داره
روشا کوچولوی ماروشا کوچولوی ما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

رهام هستي مامان وبابا

27ماهگی شیرین زبونم

خوشگل مامان 27ماهه شدی الهی فدات شم که دیگه واسه خودت مرد شدی.یه کادوی کوچولو هم طبق عادت واست خریدم عزیز مامان این روزا چیزایی که تو رو خیلی خوشحال می کنه نگاه کردن سی دی عمو پورنگ فک کنم از من و بابایی هم بیشتر دوسش داری و مدام میگی می خوام برم پیش عمو پورنگ .خونه مامانم که باشیم میگی میخوام با کامپیوتیور خاله جون ننا کنم اینقد میشینی ونگاه می کنی که همون جا خوابت می بره وقتی میخوری زمین یا چیزیت میشه من تکیه کلامم اینه وای مامانت بمیره حالا شما هم عادت شده برات تا میخوری زمین سریع میگی وای مامانت بمیره . تو برنامه عمو پورنگ یه سری بچه ها دارن با قابلمه و ماهی تابه و جارو اینطور چیزا بازی می کنن اینقد گفتی ازاونا میخوام...
16 مهر 1391

اولین شب جدایی7/7/1391

رهام عزیزم خدا رو شکر دیگه از بینیت خون نیومده امیدوارم دیگه هیچ وقت اون صحنه رو نبینم الهی آمین. پنج شنبه شب رفتیم خونه پدر جون اینا شام اونجا بودیم بعد ازشام شما رو گذاشتم پیش مادر جون (مامان زهرا)با عمو حسام و بابایی رفتیم خونمون وسایل اتاق شما رو جابه جا کنیم.به نظر خودم خیلی اتاقت بهتر شد .دیروز که جمعه بود شما و بابایی همراه عمو حسام رفتید اسب سواری منم موندم خونه تموم وسایل شما وسط اتاق بود خیلی سخت بود تموم کشوهاتو کمدتو ویترینت و خالی کردم و دوباره چیدمو گردگیری کردم از صبح تا ساعت 2وقتمو گرفت ولی ارزششو داشت اتاقت مرتب شد.برگشتی گفتم چشاتو ببند بردمت اتاقت چشاتو باز کردی گفتی وااااااااااااای خدای من قر...
8 مهر 1391

چرا اینجوری میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام رهامم عزیزم دیروز ظهر که برگشتم خونه دیدم خیلی سر حال نیستی و همش نق می زنی یه چند روزی میشه که صبحها زود بیدار میشی گفتم حتماً خوابت میاد اینه که بردمت رو تخت و با هم خوابیدیم .فک کنم یک ساعت بعدش بود انگار یکی بهم گفت پاشو صورت رهامو ببین شما پشتت به من بود برگردوندمت  وای نمی دونی با چه صحنه ای روبرو شدم کل صورتت پر خون بود .باز از بینیت خون اومده بود ولی خیلی شدیدتر از دفعات قبل مردم از ترس خون تا چشت رفته بود پیشونیت دستات بازوهای کوچولوت رو تخت خدای من داشتم دیونه می شدم بلندت کردم سریع بردمت دستشویی با صدای بلندم گریه می کردم و خدا رو صدا می زدم خیلی شوک شدم تو دستشویی دیدیم یه جوری انگار داری از هوش میری فقط به خاطر ا...
6 مهر 1391

جشن تکلیف مائده جون

  دیروز باهمدیگه رفتیم جشن تکلیف مائده جون خوش گذشت مراسم قشنگی بود به مناسبت روز دختر تو این روز قشنگ براش جشن گرفته بودن .برگشتنی بهت بادکنک داده بودن تو خونه کلی با بادکنک  بازی کردی و آخرش با صورت خوردی زمین و تا موقع خواب همش از بینیت خون می اومد الانم نگرانتم کلی ازت خون رفت الهی من بمیرم.رهام جون ببخشید واقعاًتایپ کردن برام سخت شده دستم عملاً فلج شده نمی تونم زیاد برات بنویسم چند تا عکس ازمراسم دیروز گرفتم میزارم برات راستی تکیه کلام این روزات به هرکی میرسی میگی سلام چطولی خوبی کجا بودی نبودی عزیزم کلماتو خیلی خوب ادا می کنی فقط چند کلمه هست مثل فائزه میگی فایزه (دیروزم تو جشن خودشو کشت درست اسمشو بگی...
29 شهريور 1391

اسب سواری رهام جون

    سلام عشق من جمعه24/06/1391با هم رفتیم استبل اسب سواری پیش اسب عمو حسام و عاطی جون(دختر عموی بابایی)این چند وقت اینقد رفتی اونجا که همه می شناختنت هر کی رو میدیدی یه دست براش تکون میدادی .دوست نداشتی سوار اسب شی فقط می خواستی نازشون کنی منم همش نگران این بودم که خدای نکرده مریض نشی بلاخره هر چی که بگی حیونن و زیاد استبل جای تمیزی نیست.ولی خیلی خوش گذشت عاطی جونم بود ولی طفلی رو خزر(اسبش) گازش گرفته بود پهلوش درد می کرد نتونست سوار شه گفت امروز خزر و تنبیه کردم بیرون نمیارمش خیلی اصرار کرد که بیاره من سوار شم که من قبول نکردم من کلاً از حیونا می ترسم. رعد عمو حسامم خیلی چموش بود من که ازش می ترسم.یه چند تا از عکسای ...
29 شهريور 1391

فندق من و سوئیچاش

                                       سلام تاج سر من رهام جون عاشق سوئیچ ماشینی و تا بابایی میاد خونه میگی سوئیچ سمندو بده . بابایی گولت می زنه موقع بیرون رفتن بهت میگه دارم میرم برات سوییچ سمند بیارم (هرچند من موافق گول زدنت نیستم چون فک می کنم یه جورایی بهت دروغ میگیمو این باعث میشه رو شما هم تاثیر بزاره) ولی طفلی بابایی هم تقصیر نداره اینقد که گریه می کنی موقع رفتنش می خواد که چشای شما رو اشکی نکنه ،بابا که میره سری...
28 شهريور 1391

دومین سفر رهام جون به شمال کشور-14/06/1391

  سلام عزیز دلم رهام جون سه شنبه14/06/1391ساعت 3بعدازظهر حرکت کردیم به سمت شمال با مهدی و فائزه و فربد،رادمهر اینا هم از تهران می اومدن قرار شد  تو منجیل اونارو ببینیم .تو مسیر رفت آوج که رسیدیم در مورد لوازمی که برداشتم صحبت شد به بابایی گفتم از اسباب بازیهایی که ازشون دوتا داشتی برداشتم که با رادمهر دعواتون نشه .بابایی گفت من اسباب بازیهاشو ندیدم جز یه دونه که تو ماشین بود یه دفعه من این برق گرفته ها از جا پریدم گفتم مگه ساکای رهام و از تو اتاقش برنداشتی(موقع رفتن شما گریه می کردی و کلافه بودی بابا جون زحمت جمع کردن وسایل و کشید من هیچ کمکی نکردم )گفت من اصلاً اتاق رهام نرفتم  زدم زیر گریه وای ...
25 شهريور 1391